تبليغاتX
همچراغ - هستن
ادبی - فلسفی

 

گفت و گو از پاك و ناپاك است

وز كم وبيش  زلال آب و آيينه

وز سبوي  گرم و پر خوني كه هر ناپاك يا هر پاك

دارد  اندر پستوي  سينه

هر كسي  پيمانه اي دارد كه پرسد  چند و چون از وي

گويد اين ناپاك و آن پاك است

 اين بسان  شبنم  خورشيد

وان بسان ليسكي  لولنده  در خاك است

نيز من پيمانه اي دارم

با سبوي  خويش ،  كز آن مي تراود  زهر

گفت و گو  از دردناك  افسانه اي دارم

ما اگر چون  شبنم  از پاكان

 يا اگر  چون ليسكان  ناپاك

گر نگين تاج  خورشيديم

ورنگون  ژرفناي  خاك

هرچه ايم ، آلوده ايم ،  آلوده ايم ،  اي مرد

آه ، مي فهمي  چه مي گويم ؟

 ما به هست   آلوده ايم  ، آري

 همچنان هستان هست  و بودگان بوده ايم ،  اي مرد

نه چو آن هستان  اينك  جاوداني نيست

  افسري  زروش  هلال آسا ، به سرهامان

ز افتخار مرگ پاكي  ،  در طريق  پوك

 در جوار رحمت  ناراستين  آسمان  بغنوده ايم ، اي مرد

كه دگر يادي از آنان  نيست

 ور بود  ، جز در فريب شوم ديگر پاكجانان  نيست

 گفت و گو از پاك و ناپاك  است

ما به هست  آلوده ايم ، اي پاك! و اي ناپاك

پست و ناپاكيم ما هستان

گر همه  غمگين ، اگر بي غم

 پاك مي داني  كيان بودند ؟

آن كبوترها كه زد در خونشان پرپر

 سربي  سرد  سپيده دم

بي جدال و جنگ

 اي به خون خويشتن آغشتگان  كوچيده  زين  تنگ آشيان  ننگ

اي كبوترها

 كاشكي  پر مي زد  آنجا مرغ دردم ،  اي كبوترها

كه من  ار مستم ، اگر هشيار

  گر چه مي دانم  به هست آلوده مردم ، اي كبوترها

 در سكوت  برج بي كس مانده تان هموار

  نيز در برج سكوت  و عصمت غمگينتان جاويد

  هاي پاكان ! هاي پاكان ! گوي

مي خروشم زار

 

(م.امید)

+ نوشته شده در  85/11/03ساعت 2:0  توسط م.عظیمی   |