|
ادبی - فلسفی
|
هوا آرام و دل، غمگین.
کنار برکه بر سنگی نشستم ـ چشم ها پر خوشه ی پروین ـ
شب آوازان غمگین: غوک ها و جیرجیرک ها
سرود خویش را ناسازخوان آغاز می کردند
و از سوراخ هاشان کورموشان پرنده
به قصد صید شب پرواز می کردند.
حریر نقره دوز دامنش را ماه می گسترد
چو من با گوشه ی چشمم
عروس آسمان ها را نگا کردم
و شلیک شهابی باز از مرگ یکی جاسوس شیطانک خبر می داد.
سرم را لحظه ای سوی خدا کردم
( بلور قلب من شوق شکستن داشت
هوا لبریز بوی ترد باران بود
و چشمم باز میل گریه کردن داشت)
دو دستم را به سوی آسمان شب فرا کردم
( تو را هم زیر لب چندی دعا کردم)
و با فریاد خاموشم
ز ژرفاهای دل او را صدا کردم:
«از این اعماق تاریکی تو را می خواند ای روشن!
تو را ای پاک! می خواند یکی مسکین تردامن
چه حنجرها که در هر لحظه می خوانند نامت را
و لیکن هست آیا لحظه ای هم گوش تو با من؟»
و ناگه یک حضور مبهم سحّار
مهیب و خانه کَن چون سیل و غافلگیر چون هُرّست یک آوار
و با این حال
لطیف و روشن و سیّال
تمام حجم خود را در دل من ریخت.
مرا با خویشتن برداشت
و چون ابری به دوش باد
به سوی آسمان ها برد
به سوی مرزهای راز
به اقلیم سکوت و سُکر و تنهایی
سوی آن لحظه ی پاک اهورایی
به آن جایی که آدم تکّه نوری می شود در مطلق تجرید
به آن جایی که انسان در خلوص سُکر و بی خویشی
شعور ناب می گردد
نه غرق خواب
که عین خواب می گردد
و چونان صاف و سیّال است روح تو
که گویی پاک تر از آب می گردد
و قلب خسته ات چون ماهی سرخی
درون جویبار نقره ی مهتاب می گردد.
*
پس از این گردش شیرین میان باغ های روشن رؤیا
سحرگه چون به خود بازآمدم دیدم
کنار برکه بر سنگی نشسته م، همچنان تنها
حریر نقره دوز دامنش را ماه برمی چید
مبادا کز لهیب مشعل خورشید درگیرد
زمین می رفت تا یک روز دیگر را ز سر گیرد.
م. عظیمی