تبليغاتX
همچراغ - سید حسین نصر 1
ادبی - فلسفی
 

پيشينه خانوادگى  
حديث مشهورى از على بن ابى
 طالب، پسر عم و داماد پيامبر اسلام و نمونه كامل باطن گرايى و مابعدالطبيعه اسلامى وجود دارد، حاكى از اينكه به گوينده يك سخن نبايد نگريست، بلكه بايد به آنچه مى گويد توجه كرد اين آموزه از زمان جوانى در خاطر من نشسته است و به همين جهت به ندرت پذيرفته ام چيزى كه صبغه زندگينامه اى داشته باشد بنويسم، اما براى مجموعه، كتابخانه فيلسوفان زنده چنين نوشته اى از شخصى كه مجلد جديد اين مجموعه به او اختصاص يافته است ضرورى بود. بنابراين، با پاره اى ملاحظات به اين وظيفه پرداختم. اما هنگامى كه تصميم گرفتم چنين كنم، ديدم لازم است كه به دقت در پيشينه خانوادگى و تربيتى ام جست و جو كنم. پرورش من در محيطى انجام گرفت كه اين پيشينه فراهم آورده بود. محيط جانبخشى كه سرشار از صلح و صفاى كودكى و البته كشمكش ميان فرهنگ هاى شرقى و غربى، ميان سنت و تجدد بود. اوّلين پايه هاى جهان بينى فلسفى و عقلانى من در اين محيط شكل گرفت و مبنايى يافت كه انديشه 
هاى بعدى من بر آن مبنا استوار شد و بسط پيدا كرد.
من در سال 1933 (1312 هـ
 . ش) در تهران و در خانواده اى از محققان و اطباى مشهور متولد شدم. خانواده هاى پدرى و مادرى من به گونه هاى متفاوتى از فرهنگ ايرانى تعلق داشتند. پدربزرگ پدرى من به خانواده سادات تعلق داشت (يعنى از تبار پيامبر اسلام بود). جد او، ملا ماجد حسين مجتهد صاحب نامى در نجف بود. او در قرن (هجدهم/ دوازدهم هجرى) به دعوت نادر شاه عازم ايران شد. اما در ميان راه درگذشت و خانواده او در كاشان ساكن شدند. پدربزرگ من، احمد، در اين شهر متولد شد و پرورش يافت. او به جهت اينكه فرزند ارشد يك عالم دينى مشهور، سيد نصراللّه، بود مورد احترام بسيار قرار داشت. احمد در سنين جوانى براى مطالعه طب به تهران آمد. او خيلى زود در تهران طبيب مشهورى شد و براى مدتى در دوره قاجار طبيب دربار بود و از پادشاه لقب نصرالاطباء را دريافت كرد كه نام خانوادگى من، نصر از آن گرفته شده است. همسر او، بيگم از خانواده كاشانى صبا بود. خاندانى قديمى كاشان كه نسبشان برمكيان مى رسيد. خاندانى كه در قرن نهم (سوم و چهارم هجرى)، وزيران خلفا بودند. شاعر و مديحه سراى عصر قاجار، ملك شعرا، فتح على خان صبا و بسيارى از هنرمندان و شعراى مشهور ديگر به اين خاندان تعلق داشتند. هر چند مادربزرگم فقط از آموزش هاى معمول سنتى آن زمان براى زنان بهره برده بود، اما هزاران بيت از اشعار كلاسيك فارسى را از حفظ داشت و خودش هم شعر مى سرود. من برخى از اوّلين ابيات فارسى را كه از كودكى در حفظ دارم از دهان او شنيده ام، همچنان كه بسيارى از داستانهاى عاميانه 
اى را كه
مى
 دانم، به صورت قصه از زبان او يا دخترانش (عمه هايم) شنيده ام، چه آنها هم به خوبى با شعر و حكايت هاى عاميانه آشنايى داشتند. والدين پدرى من و پنج پسر و دو دخترشان مسلمانانى مؤمن بودند. افزون بر اين، خانواده پدر بزرگ من براى چندين نسل با متصوّفه در ارتباط بودند. يكى از اجداد ايشان، ملاسيد محمدتقى پشت مشهدى، عارفى مشهور در كاشان بود و مقبره او در كاشان ـ كه نزديك آرامگاه شاه عباس صفوى واقع شده ـ تا به امروز زيارتگاه دوستداران تصوف است. پدربزرگ من نيز اين علاقه را حفظ كرد و مريد صفى على شاه، عارف بزرگ قرن نوزدهم و جانشين او صفا على شاه (ظهيرالدوله) بود. پدر من هم كه به راه والدش مى 
رفت با اين مشايخ در ارتباط بود.
بدين ترتيب، پدر من، سيد ولى الله در يك خانواده فرهيخته و مذهبى پرورش يافت. او كه در كاشان متولد شده بود در سنين جوانى به تهران آمد و تحصيلات خود را در موضوعات متداول ايرانى و اسلامى و طب دنبال كرد، او كه از دارالفنون، تنها مدرسه طب در آن روزگار، فارغ التحصيل شده بود، طب سنتى اسلامى را هم كه از ابن سينا ريشه مى
 گرفت، دنبال مى كرد. او در عين اينكه مانند پدرش طبيب حاذقى شد اما علاقه اى جدى تر به فلسفه، ادبيات و تعليم و تربيت داشت و خيلى زود كارهاى رسمى طبيب را رها كرد (گرچه طبابت دربار باقى ماند) و فعاليتهاى پزشكى 
اش را به دوستان نزديك و بستگان محدود نمود و به سراغ تعليم و تربيت رفت. در واقع پدرم از پايان دوره قاجار تا دوره پهلوى در راس نظام آموزشى ايران قرار داشت و براى دو دهه در وزرات آموزش و پرورش، رئيس دفتر و بعد وزير بود. او پس از همكارى در
نگارش پيش
 نويس قانون اساسى مشروطيت، برخلاف ميل خود عملاً درگير مقولات سياسى شد و در اولين مجلس پس از انقلاب مشروطه در سال 1960 به عنوان نماينده مردم در تهران حضور داشت، منش و روش سياسى او تأثير قابل ملاحظه 
اى در ذهن من بجاى گذاشت.
پدر من، هم يك استاد بود و هم يك مدير آموزشى. او رئيس دانشسراى معلمين و برنامه
 ريز چندين دانشكده از دانشكده هاى دانشگاه تهران بود و يكى از پايه گذاران نظام آموزشى جديد كه اكنون در ايران رسميت يافته محسوب مى شود. او اوّلين معلم علمى و اخلاقى من و فيلسوف برجسته اى خصوصاً در زمينه اخلاق بود و كتاب مشهورى با عنوان دانش و اخلاق به فارسى نوشت. او نه تنها در عربى و فارسى تسلطى استادانه داشت و يكى از بزرگترين نويسندگان آن روزگار به حساب مى آمد، بلكه فرانسه را نيز به خوبى مى دانست و با انگليسى و لاتين هم آشنايى اندكى داشت. پدرم كتابخانه اى شخصى مشتمل بر چندين هزار جلد در موضوعات مختلف به زبان فرانسه داشت. در اين كتابخانه بود كه من براى اوّل بار با نام هاى، ميچل مونتنى و چارلز مونتسكيو، رنه دكارت، باسيل پاسكال، فرانسيس ولتر و ژان ژاك روسو و هم چنين افلاطون و ارسطو آشنا شدم. پدرم استادى صاحب روش در هر دو زمينه جسم و جان بود و در عين اينكه در سنت اسلامى ريشه داشت، آشنايى خوبى هم با سنتهاى فلسفى و علمى مغرب زمين و همچنين ديگر اديان و فلسفه ها كسب كرده بود. من به واسطه تأثير او در جوى بزرگ شدم كه در عين اينكه عميقاً ايرانى بود بر انديشه ها و اديان غربى و همچنين انديشه هاى نظرى ديگر سنتها گشوده بود. جهانى انديشيدن در مثبت ترين معنايش، فضايى را كه پرورش يافتم. آكنده بود بى آنكه به هيچ وجه مبانى فرهنگ سنتى ايران را كه من در آن زاد شدم، تضعيف كند. مادر من به خانواده كاملا متفاوتى تعلق داشت، اما در آن خانواده هم علاقه شديد مشابهى نسبت به جنبه هاى دينى و عقلانى زندگى وجود داشت. پدربزرگ او، شيخ فضل اللّه نورى از مشهورترين شخصيت هاى سياسى ـ مذهبى تاريخ جديد ايران و از علماى صاحب اقتدار شيعى روزگار خود بود. اما به دليل مخالفتش با انقلاب مشروطه در سال 1906 (1285 هـ . ش) دستگير به فرمان حكومت آن زمان به اعدام محكوم شد. شيخ فضل الله شخصيتى بود كه شاه براى ديدار او به منزلش مى رفت و از قوى ترين مردان روزگار بود، اما بدين شيوه بى سابقه از صحنه كنار گذاشته شد. اين حادثه تأثير عميقى در روح اولادش گذاشت و خيلى از آنان از متدينينى بسيار محافظه كار به تجددگرايان افراطى تبديل شدند. و يكى از نوه 
هاى او دبير كل حزب توده شد.
پدربزرگ مادرى من كه پسر شيخ فضل الله بود. هنگامى كه مادرم متولد شد در نجف به مطالعه و تحقيق اشتغال داشت. مادربزرگ من هم از خانواده
 
اى ممتاز از عالمان مذهبى به نام طباطبايى بود. هنگامى كه مادرم هفت ساله بود، خانواده آنها به تهران بازگشتند و در آنجا پدربزرگ من متأثر از مرگ خشونت بار پدر خود، تصميم گرفت كه از كسوت علماى دينى ـ در معناى مصطلحش ـ خارج شود و به مقوله حقوق بپردازد و قاضى مشهور شد. او هم چنين در بسيارى از مقولات، موضعى متجددانه گرفت و به خصوصى نسبت به تعليم و تربيت دخترانش توجه نشان داد.
مادر من، اشرف كه دختر بزرگ بود در تنها مدرسه متوسطه دختران آن زمان كه بالاترين سطح آموزشى براى زنان بود درس خواند و از اوّلين دانش آموختگان آنجا بود. بنابراين، از اوّلين زنان متجدد و تحصيل كرده بود و ايمان اسلاميش را با تمايلات خاصش براى مشاركت در فعاليتهايى كه به منظور دفاع از حقوق زنان انجام مى
 گرفت و مشاركت در مؤسسات اجتماعى كه به زنان مى پرداختند، جمع كرده بود. اين فعاليتها باعث شده بود كه در زمان رشد من و بردار كوچكترم، تنها زدند فرزندان خانواده، او زمان زيادى را وقف آن امور سازد. اما مادرم به ادبيات فارسى هم مى پرداخت و نظير مادربزرگ پدرى ام بسيارى از اشعار فارسى و حتى عربى را از حفظ داشت و در واقع هنوز هم دارد. او مرا در زمان بچگى با خود به اماكن مهم زيارتى مانند، قم و حضرت عبدالعظيم در نزديكى تهران مى برد و با اين كار براى من، تجربه اى از امور مقدس را فراهم آورد كه هنوز هم در ذهن و خاطر من به نحوى فراموش شدنى باقى مانده است. و باز مادرم بود و نه پدرم كه بعدها به من احكام عبادى اسلام و خصوصاً نمازهاى يوميه را آموخت.

+ نوشته شده در  85/11/03ساعت 1:40  توسط م.عظیمی   |