به راستی کتاب مقدس چه می گوید؟
به راستی کتاب مقدّس چه میگوید؟[1][1]
خطابهای در کلیسای Carrs Lane URC ، بیرمنگام، جولای 2005.
جان هیک[2][2]
مترجم: مهدی عظیمی[3][3]
به راستی کتاب مقدّس چه میگوید؟ پاسخ این پرسش بسیار روشن است: بخوان و ببین که چه میگوید. امّا اگر بپرسیم کتاب مقدّس دربارهی این یا آن موضوع چه میگوید؟ پاسخ آن روشنی و وضوح کمتری خواهد داشت. کتاب مقدّس دربارهی خدا، دربارهی ذات خدا چه میگوید؟ نخستین بار که به تلاوت آن بنشینیم (یوشع،10:7-14) چنین درخواهیم یافت که خداوند معبودی قومگرا و خشن است که در میدان نبرد به سود یک قبیله میجنگد و دشمنان آنان را بیرحمانه میکشد؛ حتّی خورشید را برای بیستوچهار ساعت از حرکت باز میدارد تا آنان بتوانند قتل عام خود را به نهایت برسانند. امّا این آن خدایی نیست که ما به او باور داریم. هست؟ از این گذشته، تصوّر این که خدا خورشید را برای مدّتی ثابت نگه دارد، تنها در جهان باستان امکان پذیر بوده است؛ زیرا مردم آن روزگار بر این باور بودهاند که خورشید بر گرد زمین میچرخد. امّا اکنون ما میدانیم که این زمین است که به دور خورشید میگردد، و پیدایش شبانه روز معلول گردش زمین بر محور خود با سرعتی در حدود هزار مایل در ساعت، میباشد. اگر شما بر روی سطحی که با این سرعت در حال چرخش است ایستاده باشید و آن سطح به ناگاه از حرکت بازایستد، حتّی با وجود کشش نیروی گرانش زمین، باز هم شما با شتاب به سوی فضا پرتاب میشوید. به دیگر سخن این داستان باورکردنی نیست. افزون بر آن عهد جدید (مکاشفه یوحنّا،20:11-18) به ما میگوید که خدا همان خدایی است که گناهکاران را به درون دریاچهای از آتش افکنده است. آیا این همان خدایی است که ما به او ایمان داریم؟
واقعیّت این است که همهی ما عملاً از کتاب مقدّس به شکلی گزینشی استفاده میکنیم. ما میتوانیم گزینش خود را تنها بر پایهی پسند و سلیقهی خودمان یا بر اساس آنچه که آموختهایم، انجام دهیم. امّا به نظر میرسد که بهتر است [برای این کار] از مطالعات تاریخی جدیدی که بر روی کتاب مقدّس شده استفاده کنیم. ما در این گفتار، خود را به عهد جدید محدود میکنیم [و به عهد قدیم نمیپردازیم]. این امر به ما اجازه میدهد که کار را از مبادی [معیّنی] آغاز کنیم.
میدانم که برخی از شما از این مسئله آگاهاید، امّا برخی دیگر نه. نخستین چیزی که باید گفت این است که کارشناسان دربارهی بسیاری چیزها با یکدیگر اختلاف دارند. وقتی ما کار آنها را ملاک قرار میدهیم، دیگر از قلمرو قطعیّات تردیدناپذیر ـ که همچون زمینی سخت زیر پای ما را محکم کردهاند [و از همین رو] فطرتاً آنها را ترجیح میدهیم ـ بیرون رفته و به عرصهی پژوهش تاریخی که سرشار از امور غیرقطعی، احتمال و ارزیابی [نقّادانه] است، گام نهادهایم. با این همه یک نقطهی اساسی وجود دارد که کارشناسان نامدار به طور گسترده بر آن اتّفاق نظر دارند. اگر چه همیشه کسی در جایی از جنبهای با دیگران اختلاف دارد، امّا با وجود این دست کم در میان اکثریّت دانشگاهیانی که کارشناس عهد جدید هستند یک اجماع مهم و گسترده وجود دارد.
آن اجماع و اتّفاق نظر چیست؟ هنگامی که در کلیسا به تلاوت انجیل گوش میسپاریم، طبیعتاً میتوانیم فرض کنیم که [مثلاً] این جمله نقل قولی است از یک شاهد عینی، مانند خبر یک روزنامه که نویسندهاش دیروز آن را مشاهده کرده است. امّا بر اساس آن اجماع، هیچ یک از این جملات را واقعاً یک شاهد عینی ننوشته است. کهنترین انجیل، انجیل مَرقُس است که اندکی پس از سال70 .م به نگارش درآمده است. پس از آن انجیل متّی و لوقا در سال80 .م نوشته شدهاند که منبع اصلی برای نگارش آنها همان انجیل مرقس بوده و در کنار آن از منابع مستقلی که [متّی و لوقا] خود در دست داشتهاند نیز استفاده کردهاند. همچنین شاید از منابع احتمالی دیگری هم بهره برده باشند. این منابع را Q می نامند که البتّه برخی از پژوهشگران بزرگ در وجود آنها تردیدکردهاند. و سرانجام انجیل یوحنّا در حدود اواخر قرن اوّل یعنی در سال90 .م پدید آمده است. انجیلهای مرقس، متّی و لوقا را به دلیل اشتراکات فراوان، انجیلهای همنظر[4][4] مینامند؛ به خلاف انجیل یوحنّا که ویژگی بسیار متفاوتی دارد. در انجیلهای همنظر، عیسی (ع) در قالب تمثیلهای به یادماندنی و گفتارها و فرمانهای شورانگیزِ خود سخن میگوید، در حالی که در انجیل یوحنّا خطابههای خداشناختیِ [الهیّاتی، کلامی] طولانی ایراد میکند. خداشناسیای که در آنها متبلور شده است بیش از آن که همسو با انجیلهای همنظر باشد در راستای آنچه که [بعدها] ارتودوکسی مسیحی گردید، بسط یافته است.
عیسای انجیل یوحنّا بر گرد سرش هالهای از نور دارد و به کردار یک موجود الهی آگاه بر زمین گام بر میدارد. امّا بخشی از آن اجماع کارشناسانه چنین است که منمگوییهای بزرگمنشانهای[5][5] چون «من راهام؛ من حقیقتام؛ من حیاتام؛ هیچ کس به [خداوندِ] پدر نمیرسد مگر از رهگذر من(14, 6)؛ من و [خداوندِ] پدر یکی هستیم(10:30)؛ من روشنایی جهانام؛ هر کس مرا ببیند [خداوندِ] پدر را دیده است(14, 9)» هیچ یک را نمیتوان به عیسای تاریخی نسبت داد، بل که آنها کلماتی هستند که یک نویسندهی مسیحی در سال70 .م یا چند سال پس از آن، در دهان وی گذاشته است تا الهیّاتِ در حال توسعهی کلیسا را بازگو کند. بخش دیگری از آن اجماع این است که عیسی (ع) خود هیچ گاه چنین تعلیمی نداده است که خدای متجسّد یا خداوندِ پسر (دومین شخص از تثلیث مقدّس، در قالب انسان) است. این نه تنها عقیدهی محقّقان لیبرال بلکه به همان اندازه عقیدهی پژوهشگران محافظه کار نیز هست. در این جا تنها به دو نقل قول مختصر بسنده میکنیم. اسقف اعظم میشل رمزی[6][6]، که پیش از اسقف شدن استاد عهد جدید بود مینویسد: «عیسی ادّعای خدایی نکرده است» (Jesus & the Living Past, 1980, p. 30). پروفسور جیمز دان[7][7] که شاید برجستهترین متخصّص عهد جدید در بریتانیای امروز است مینویسد: « در کهنترین روایت عیسی هیچ مدرک واقعی دربارهی چیزی که به درستی بتوان آن را شعور الوهی[8][8] نامید وجود ندارد» (Christology in the Making, 1980, p. 60).
ویژگی دیگر انجیل چهارم این است که وقتی به نگارش درآمد، آنچه که اصالتاً قیام عیسی (ع) در درون یهودیّت بود، خود را از جریان غالب یهودیّت جدا ساخته و اختلاف زیادی با آن پیدا کرده بود. از این روی در انجیل یوحنّا به یهودیان به چشم دشمن نگریسته شده و چهرهی بسیار خصمانهای از آنها به نمایش گذاشته شده است. امّا چنان که ما اکنون میدانیم، این یک خطای تاریخی است که ریشهی خوی خشونتبارِ ضدِّ سامیِ مسیحیان را آشکار میسازد؛ خویی که قرنها تاریخ کلیسا را لکّه دار ساخته و تا قرن بیستم هم ادامه یافته است. واقعیّت این است که یهودیانِ زمان عیسی (ع) ـ که او خود یکی از آنان بود ـ دینی بسیار والاتر از آنچه که انجیل یوحنّا میگوید داشتهاند. یک خاخام مشهور، شریعت موسی را در این جمله خلاصه کرده است: «با دیگران آن مکن که تو خود نمیخواهی دیگران با تو کنند». آنان بر محبّت خداوند بسیار تأکید می کردند؛ درست به همان اندازه که عیسی (ع) بر آن پای میفشرد.
بنابراین به نظر میرسد که ما باید تمایزی اساسی میان عیسای تاریخی و مسیح دینی بگذاریم. این تمایز از آن روی اهمّیّت دارد که در آمیختن این دو در چهرهای واحد به گونهای قانعکننده بسیار دشوار است. بر این اساس، آن که در بخش عمدهای از ادبیّات و آداب کلیسا جایگاهی محوری دارد، مسیح دینی است. اوست که سرور همگان است. اوست که برّهی بیگناه خداوند است و گناهان را از جهان محو میکند. با خون اوست که ما تطهیر میشویم. اوست که منجی جهان است و تاج سروری همگان را بر سر نهاده است.
امّا آیا قطعاً عیسی (ع) پسر خدا و موجودی الوهی نبوده است؟ باز هم در این جا تحقیقات جدید به کمک ما میآیند. ما اکنون میدانیم که «پسر خدا» معنای استعاریِ پرسابقه و شناختهشدهای در یهودیّت داشته است. اسرائیل پسر خدا بوده است. آدم پسر خدا بوده است(Lk. 3, 28). فرشتگان پسران خدا بودهاند.(Lk. 20, 36) پادشاهان باستانی بنیاسرائیل با عنوان «پسر خدا» بر تخت مینشستهاند. دعایی که در مراسم معارفهی اسقف خوانده میشود چنین است: «تو پسر من هستی، امروز من تو را به وجود آوردهام». روشن است که گفتن چنین سخنی به یک مرد بزرگسال معنایی استعاری دارد. در واقع در یهودیّت هر انسان برجستهی مؤمن و پرهیزکاری میتواند «پسر خدا» نامیده شود. پسر خدا کسی است که به خدا نزدیک است، و گاهی کسی است که از سوی او رسالتی ویژه هم دارد. کلیسا از این معنای عام، مفهومی منحصر به فرد را استنباط کرده و مصداق آن را تنها و تنها به عیسی (ع) منحصر نموده است. همین امر سبب شد که آیین مسیح از قلمرو یهودیّت بیرون رود و به جهان کاتولیک که تحت پیشوایی قدّیس پولوس بود وارد شود. در این زمان [مفهوم کلّیِ] «پسر خدا» معنایی حقیقی [غیر مجازی، غیر استعاری] یافت، تا آن جا که در همان قرنهای نخستین، معنای استعاریِ «پسر خداوند[9][9]» به معنای متافیزیکیِ « خداوندِ پسر[10][10]» (شخص دوم در تثلیث مقدّس) دگرگون شد.
از این روی سیمای مسیح کیهانی، آفریدهی تخیّل دینی انسان است. و این چیزی است که دست کم به عنوان یک احتمال جدّی باید بدان توجّه کنیم. بنابراین چنان که همهی ما میدانیم، همین [موجود خیالی] مسیحِ نیایشها و دعاها و موعظههای ما [را ساخته] است. و اگر ما به عنوان اصحاب کلیسا روزی بپذیریم که نیازمند پارهای از بازاندیشیهای بنیادین هستیم، این بازاندیشی چندان آسان نخواهد بود. و اگر آن را بیش از این به تأخیر بیندازیم، دشوارتر هم خواهد شد. به هر حال این بازاندیشی میتواند کلیساها را از این وضعیّت نابهسامانی که در جامعهی غربی داریم، نجات بخشد؛ وضعیّت نابهسامانی که در آن با اذهان بسیاری در آن بیرون روبهرو هستیم که درگیر اندیشهها و تصوّرات باورناپذیری هستند که به طور جدّی نمیتوانند به آنها تن دهند. بنابراین پیشنهاد من این است که ما بایستی دوباره بر مسیح تاریخی تمرکز کنیم، حتّی اگر محقّقان بگویند چیز زیادی دربارهی او ـ آنگونه که ما میپسندیم ـ نمیدانند.
امّا ما دربارهی عیسی آن اندازه میدانیم که بتوانیم او را بشناسیم و به جهان هم بشناسانیم. او در قالب تمثیلهای فراموشناشدنی محبّت و مغفرت خداوند را تعلیم میداد. او چگونه زیستن را به ما میآموزد (بسیاری از این آموزهها درSermon on the Mount [موعظه بر فراز کوه] گرد آمده است)؛ آموزهای که امروز نیز درست مانند همان دو هزار سال پیش الهامبخش و چالشانگیز است. در تعالیم مسیح گسترهی بیکرانی از امکانات و فرصتها برای تبلیغ گسترده[یِ دین] در دنیای امروز وجود دارد که میتواند زندگی مردم را دگرگون سازد.
گاه مردم این عقیده را به تمسخر میگیرند که پیام مسیح تنها همین بوده است: محبّت خداوند و [پیوند] برادری و خواهری میان انسانها. امّا به نظر میرسد که این درست همان چیزی است که مسیح [به ما] آموخته است؛ آموزهای که یک فرمان دینی والا [و شریف] است. او به خود میگوید: «تو باید پروردگارت را با تمام قلب و روح و ذهنات دوست بداری. این نخستین و والاترین فرمان الهی است. دومین فرمان نیز مانند اوّلی است: تو باید همسایهات را درست مثل خودت دوست بداری. بنیاد و بنمایهی همهی رسالتها و همهی رسولان همین دو فرمان است» (انجیل متّی،22, 36-40). البتّه این مطلب برای یهودیان چیز تازهای نبود. عیسی آن را از سِفر تثنیه 6,4 و سِفر لاویان 19,18 نقل کرده است.
[حقیقتِ] انجیل [وعصارهی آیین مسیح] این است که همهی ما همهی لحظات خود را در حضور خداوند زندگی کنیم؛ خداوندی که به ما عشق میورزد و خواستار عشق متقابل ما نیز هست. و این همان چیزی است که دربارهی عشق ورزیدن به یکدیگر باید گفت. یکدیگر را دوست داشتن کار سادهای است، و هرگاه ما همه یکدیگر را دوست بداریم سعادت جاودانی حکمفرما خواهد شد. اگر ما، حتّی به اندازهی یک ذرّهی کوچک همسایگانمان را دوست داشته باشیم ـ البتّه میدانیم که اکنون این همسایگان شامل فقیران و گرسنگان و بیماران و ستمدیدگان و مستضعفانِ سراسر جهان میشود ـ به اندازهی همان یک ذرّهی کوچک سلطنت مسیح را نزدیکتر کردهایم.
کلماتی که در نیایشِ «ای پدر ما!» آمده است و ما اکنون باید آن را با هم بخوانیم، بسیار شبیه کلماتی هستند که از لبان خود مسیح بیرون تراویدهاند. در این نیایش بزرگ ما خداوند را مستقیماً و بی هیچ واسطهای به عنوان پدر خودمان خطاب میکنیم و مستقیماً از خود او طلب بخشش میکنیم. ما در صورتی میتوانیم به بخشش او امیدوار باشیم که خودمان یکدیگر را ببخشیم، بیآنکه به هیچ تاوانی نیاز باشد. چیزهایی که به آموزههای بزرگ کلامی تبدیل شدهاند مانند تثلیث مقدّس و این که مسیح خدای متجسّد است یا این که او کفّارهی گناهان انسان است، تنها هینها نیستند بلکه آن چنان انجیل را پر کردهاند که بدون آنها انجیل بسیار کوچک و کمحجم خواهد شد. این آموزهها هنوز بیش از آناند که کسی بتواند در آنها دست ببرد. آموزههای مسیح در زندگی او تجسّم یافتهاند. او با فقیران و راندهشدگان احساس همدلی و برابری میکرد. زندگی او به مثابهی چالشی مستمرّ در پیش روی ما قرار دارد. بخشی از این چالش این است که ما باید برای آنچه که در این عصر پریشان و آشفته مایهی نوعدوستی میشود، طرّاحی و برنامهریزی کنیم و آن را به اجرا درآوریم، و بیش از این آموزههاي مسيح را در پس پردهی تقدّسآلود جزمیّات منسوخ و غیرقابل دفاع از دید دنیا پنهان نسازیم.
Hick, John, “What does the Bible really say?”, < http://www.johnhick.org.uk/article13.html>.
2. جان هیک در 1922 در یورکشایر انگلستان زاده شد و نخستین آموزشهای دینی را در حلقه کشیشان پرسبیتری فراگرفت. اگرچه - آن گونه که خود وی نقل میکند - در آغاز زندگیاش به رهیافتی مطلقگرا از مسیحیت گرایش داشت، اقامت در ادینبورگ و ایجاد فرصت پژوهش و مطالعه در فلسفه دین و دیدار با پیروان ادیان دیگر در آن سامان و بعدها در «آکسفورد»، ذهنیت وی را تغییر داد. در این هنگام جنگ دوم جهانی درگرفته بود و هیک که به واسطه جنگ، درس و بحث را رها کرده بود، به جرگه معترضان این فاجعه پیوست. او در سال 1953 میلادی رسما به کسوت کشیشان پرسبیتری درآمد. سپس ، به سمت استادی در امریکا منصوب شد ؛ نخست در دانشگاه «کورنل» و سپس در مدرسه «پرینستون». در همین مدرسه بود که اندیشههای کثرت گرایانه دینی و الهیات آزادمنشانه وی موجی از مناقشهها و بحثها را برانگیخت. هیک مدت پانزده سال کرسی فلسفه دین در دانشگاه «بیرمنگام» انگلیس را در دست داشت. او در این زمان چه به لحاظ دانشگاهی و چه از نظر ارتباطات محلی و اجتماعی تاثیر بسزایی بر پیرامون خود گذاشت. وی تا کنون سخنرانیهای زیادی در سطح جهان انجام داده و کتابها و مقالات بیشماری در باب فلسفه دین، کثرت گرایی دینی، معنای حیات، گفتگوی ادیان، اخلاق جهانی، رهایی و رستگاری و... نگاشته است. جان هیک به نثری روان، روشن و درعین حال استوار مینویسد. او هم اینک عضو «مؤسسه پژوهشهای پیشرفته در هنر و علوم اجتماعی» در دانشگاه بیرمنگام است.
[3][3]. Mahdi_azimi2006@yahoo.com
[4][4]. synoptic Gospels
[5][5]. great 'I am' sayings
[6][6]. Michael Ramsey
[7][7]. James Dunn
[8][8]. consciousness of divinity
[9][9]. son of God
[10][10]. God the Son