دل فرسوده اسیر

 

چون چک‌چک ملال‌برانگیز شیر آب

چون تیک‌تاک ساعت شمّاطه‌دار پیر

در سوت و کور سرد و سیاه اتاق من

بیهوده می‌تپی، دل فرسوده‌ی اسیر!

غزل فراقی

 

در سینه باز درد توان‌کاه می‌کشم

غم‌های کهنه را به عبث آه می‌کشم

 

لب، تشنه است و من امّا چه بی‌ثمر

این سطل را تهی ز ته چاه می‌کشم

 

تصویر عابری که به بن‌بست می‌رسد...

شاید حماقت است که من راه می‌کشم

 

امّید روشنایی ماهی نبود و نیست

بیهوده روی صفحه‌ی شب ماه می‌کشم

 

بگذار تا تمثّل یک ریشخند باد!

من ماه را چو خنده‌ی قهقاه می‌کشم

 

فتح و شکست شوخی بی‌مزّه‌ای ست، هان!

شطرنج را ـ چه مسخره! ـ بی‌شاه می‌کشم

 

آری اگرچه آمدنش یک توهّم است

او را در آستانه‌ی درگاه می‌کشم