دل فرسوده اسیر
چون چکچک ملالبرانگیز شیر آب
چون تیکتاک ساعت شمّاطهدار پیر
در سوت و کور سرد و سیاه اتاق من
بیهوده میتپی، دل فرسودهی اسیر!
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۸/۲۶ ساعت 21:18 توسط م. ع.
|
چون چکچک ملالبرانگیز شیر آب
چون تیکتاک ساعت شمّاطهدار پیر
در سوت و کور سرد و سیاه اتاق من
بیهوده میتپی، دل فرسودهی اسیر!
در سینه باز درد توانکاه میکشم
غمهای کهنه را به عبث آه میکشم
لب، تشنه است و من امّا چه بیثمر
این سطل را تهی ز ته چاه میکشم
تصویر عابری که به بنبست میرسد...
شاید حماقت است که من راه میکشم
امّید روشنایی ماهی نبود و نیست
بیهوده روی صفحهی شب ماه میکشم
بگذار تا تمثّل یک ریشخند باد!
من ماه را چو خندهی قهقاه میکشم
فتح و شکست شوخی بیمزّهای ست، هان!
شطرنج را ـ چه مسخره! ـ بیشاه میکشم
آری اگرچه آمدنش یک توهّم است
او را در آستانهی درگاه میکشم